بایگانی موضوعی برگه ها:نکته روز»

9

Apr

واقعیت

اینکه هر روز به این امید بر میخیزیم که روز خوبی داشته باشیم و حداقل یک قدم به هدف نزدیک شویم, کار خوبی است.
اینکه در مقابل هر مشکلی که قد علم میکند به خود تسلی میدهیم که چیز مهم نیست , کار خوبی است.
اینکه شب بعد از یک روز کامل تلاش و تقلا باز هم وقتی محاسبه میکنی میبینی بیش از چیزی به نام “هیچ” کسب نکرده ای ولی به خود امید میدهی که فردایی هم هست, این کار خوبی است.
ولی “واقعیت” این است که این کار هر روز است و این یعنی به خود و زندگی خود امید واهی دادن.
عکس زیر پوشش محافظتی لباسهای ضد گلوله ایست که به خیال خود برای جلوگیری از زخمی شدن, وزن 5 کیلویی آن را تحمل میکنیم و متاسفانه یا خوشبختانه!! شوخی شوخی با یک مرمی(فشنگ) کلاشینکوف سوراخ شد!!!. این واقعیتی است که نامش را امید گذاشته ایم!.

3

Apr

تکیه

1.به فاصله کمتر از صدو پنجاه کیلومتر از مرکز شهر دنیای دیگه ای رو میبینم که گویی هیچ علاقه و نشانه ای از یکجا بودن این دو منطقه وجود نداره؛ چیزی که منو هیجان زده میکنه طبیعت به راستی دست نخورده این منطقه است. توی این صدوپنچاه کیلومتر سه نوع آب و هوا رو حس میکنی , هوای نمور بهاری, بوی آفتاب تابستان و برفهای تازه زمستانی.این محیط برای کسی مثل من که دوست ندارم برای هر چیزی زیاد منتظر بمونم خیلی خوبه, میتونم در کمتر از یک ساعت اون آب وهوا و طبیعتی که دوست دارم ببینم.

در قسمت بهاری به آغوش کشیده شدن تپه ها توسط ابر و مه چیزی در حد رویا رو برای آدم متصور میشه ولی در قسمت زمستانی این مسیر  گویی تازه پاییز رفته و زمستان اولین برف خود را به نشانه ورود فرود آورده و هوا  نرم نرمک سرد میشد.

2.وقتی شروع به تحلیل قضیه میکنن فکر میکنم باز هم مثل معمول قانون تازه تصویب شده ای دیگه ای رو به چالش کشیده اند که یک و یا چند قانون قبلاتصویب شده اساسی رو نفی میکنه ولی وقتی بحث رو دنبال کردم فهمیدم که چرا دوست ندارم دیگر در ین دنیاباشم, یکی از این قوانین مورد بحث:

“”اگر زنی ادعا کند مورد تجاوز قرار گرفته, ولی مرد متهم انکار کند,انکار مرد بر ادعای زن ارجحیت دارد و ادعای زن بدون هیچ تحقیق آناَ مردود قلمداد میشود”" .

این لطفی که قانون در حق “ما” کرده باعث میشود که باز از هم جنس بودن با آن “مرد” شرمسار شوم و ……

21

Mar

تولد

سالی دیگر گذشت و ….

زیاد خوانده ایم و زیاد شنیده ایم که کاش چنین میکردیم و آرزومند خواهیم بود که چنان خواهیم کرد, مهم اینست که آیا به راستی این همه آمدنها و رفتنها را ارج و قربی نزد ما هست ؟ و یا تنها تماشاگران  این پرده از قصه روزگاریم و بس؟

هنوز در کابل هستم و هنوز زنده ام و هنوز امیدوار و …..

سال نو مبارک

15

Mar

شهری که از آن او نیستم

مانده ام از این همه تفاوت در سطح زندگی مردم کابل, اینجا شهریست که بر شانه های شانس میچرخد, هیچ جایی را نمیابی که در آن قانون خریدار و یا حتی طرفدار داشته باشد.

به فاصله کمتر از دو کیلومتر در سطح شهر, آنچنان سطح زندگی و طبیعتا توقعات زندگی روزانه مردم تفاوت دارد که آدم انگشت به دهان میماند.

با وجود کثافت و بی نظم بودن تمام شهر چیزهایی میبینی که باور کردنش مشکل به نظر می آید.

  • در خیابان دستفروشهایی را میبینم که اجناس بی کیفیت را میفروشند و مردم با علم به عدم کیفیت آنها چاره  ای جز خرید ندارند, حتی گاهی به دنبال نوع بدل جنس میگردند , چرا؟ فقط برای اینکه اندکی ارزانتر است.در اینجا مردم برای این کار میکنند که زندگی کنند , در حقیقت زنده بمانند. و با این حال همه دوست دارند مبایلی داشته باشند که “آهنگ تصویری” در آن ثبت شود و قابلیت عکس گرفتن داشته باشد.
  • در همان خیابان تلویزیون بسیار بزرگی از سوی وزارت مخابرات نصب شده و تصاویر حمله وحشیانه یک گرگ به یک آهو و دریدن آن رادر قالب فیلمی مستند نشان میدهد, همانجا در کنار خیابان مردمی که خسته از کار روزانه برگشته اند -و یا حتی خسته از نیافتن کاری مستاصل نشسته اند- با علاقه این تصاویر را تماشا میکنند. و در پای همان تلویزیون مردی را میبینم که سینی کوچک و کثیف شیرینی را در پیش رو گذاشته و نگاه منتظرش امید خرید را در گامهای رهگذران جستجو میکند.
  • مردی را میبینم که فقط به خاطر پنج افغانی(کمتر از 10سنت) از خرید یک جنس منصرف میشود, با خود میگویم به راستی همین دو افغانی در زندگی او آنقدر نقش دارد که در خرج کردن آن مردد است؟
  • در فاصله ای کمتر از دو کیلومتر از همان نقطه  همان جنس را به بیش از بیست برابر میفروشند و خریدار با تفخر کامل تنها به این فکر میکند که از فلان دوکان (مغازه) مشهور خریداری کرده, اینجا ولی چیزی دیگری تغییر نمیکند, خریدار میداند که چیزی که خریده بی کیفیت است و ارزشش بسیار کمتر از آنچیزی که خریده , ولی باز هم میخرد فقط برای آنکه دوست دارد خریدش از یک فروشگاه مشهور در مکان مشهور کرده است. در اینجا نیز مردم فقط دوست دارند کار کنند تا زنده بمانند و باز کارهایی را انجام بدهند که میدانند درست نیست.

در اینجا (کابل) یا آنقدر در فقرو تلاش برای رهایی از آن  غوطه ور هستی که تصور داشتن یک هفته زندگی راحت برایت شکل یک آرزو را دارد , یا آنقدر در پول غوطه وری که آرزو میکنی این همه پول نداشته باشی و در عوض زندگی راحت و بی دردسر وواهمه و عاری از رشوه و فساد , داشته باشی .

در اینجا هیچ گاه نمیتوانم بین این همه تضاد خود خواسته به آرامی زندگی کنم.

13

Mar

گزینه

اگر تمام “اگر”های عمر را جمع کنیم , دیگر چیزی برای زندگی نمیماند.

23

Feb

دمکراسی

 

باز هم نوبه های بیکاری!!

نشسته ام و مشغول کارم هستم و تلویزیون بی زبان هر لحظه به زبانی اظهار وجود میکند؛ توجه نمیکنم, تا اینکه صدای پخش یک تبلیغ مرا جلب میکند, از این دست تبلیغات را در هر کانال ماهواره (دیش) میتوان دید , ولی در سرزمین القاعده و تعصب هرگز نباید انتظار داشت ….., اما گویی اینکار هم ممکن شده.

خوشبختانه و یا بدبختانه !! دختری که این کالا را مغرفی میکند از خودمان نیست وگرنه …..

نمیدانم آیا پخش سریال تلویزیونی که در کشورهای دیگر تنها برای افراد بالاتر از 13 سال مجاز است نشانه ای از آزادی بیان و ترقی ظرفیت یکشبه مردم ماست یا نه  ولی شاید یکی از نشانه های دمکراسی ,پیشرفت وتکنولوژی؛ همین تبلیغ “”نوار بهداشتی مخصوص خانمها”" آنهم به صورت تجربی در تلویزیون باشد.!!!

19

Feb

ولگرد

“میلیونر زاغه نشین” یا “میلیونر ولگرد” رو میبینم.

اصلا انتظار نداشتم یک فیلم هندی اینقدر خوش تراش ساخته شده باشه.

حکایت ولگردی که به سادگی و آرامشی بی نظیر تمام هند رو به خودش معطوف میکنه و در نهایت تنها پاداشی که دوست داره اینه که محبوبش اون رو ببینه.

باید گفت که داوران جشنواره های معروف دنیا مثل کن و اسکار برای انتخاب این فیلم بیراهه نرفته اند.

13

Feb

و…

دو شبانه روز بارش برف مداوم , دو شبانه روز سرمایی که در حقیقت مغز استخوان را آزار نمیداد و گویی تنها نامی از برف داشت.
آنقدر بارید تا دلش سبک شد, آنقدر آرام و ساکت ولی مداوم بارید که حتی من تنبل را وسوسه کرد چند قدمی پیاده روی کنم. آنقدر سپید و پاک و سبک فرود آمد و نشست که هیچ کس اعتراض نکرد ,هیچ کس شکوه ای نکرد .
میدانم , میدانم؛ هستند کسانی که حتی همین برف بدون سرما و یخبندان به منزله تازیانه هایی خیس است برایشان ؛ اینها را میدانم و به همین امید هم زنده ام که بتوانم حداقل سایبانی باشم برای یکی از اینها, این است تمام دارایی من.

11

Feb

اعتماد

خیلی وقتها میشه که برای جلب اطمینان بیشتر, به طرف مقابل میگیم : “بهت قول میدم” و یا ” به من اعتماد کن” .

امشب به دو صورت متفاوت در ا ین مورد چیزهایی رو دیدم و شنیدم , خیلی زیبا بودند , در هر دو مورد ,گوینده ها آنقدر جدی و طبیعی رفتار میکردند که آدم با خود میگفت : این راست میگوید.

1. امشب  فیلم (Thick as Thieves)  رو دیدم , داستانی عادی ولی انتهایی بسیار فوق العاده داشت, هنرپیشه زن توی اوج هیجان و شوری که درحین برخورد با هنرپیشه مرد داره, به او  نصیحتی میکنه که در اون لحظه بی معنی میاد , ولی در آخر فیلم , آدم میتونه رد اون نصیحت رو به روشنی توی نتیجه فیلم ببینه , اون میگه ” من نمیتوانم هیچ قولی به تو بدهم و به تو اعتماد کنم, تو هم نمیتوانی هیچ قولی به من بدهی و به من اعتماد کنی , پس هیچ گاه تلاش نکنیم این کار رو بکنیم”. در انتهای فیلم همین دختر به عنوان وکیل , دشمن اصلی هنرپیشه مرد رو از زندان نجات میده! و این درحالیه که عشقش و محبتش به مرد دروغین نبوده.

2. تلویزیون روشنه, فیلمی رو نشون میده , هنرپیشه زن که گویی سالها قبل همسر هنرپیشه مرد بوده و ازش طلاق گرفته بوده رو میکنه به او و میگه: سعی کن به اطرافیانت کمی اعتماد کنی, این همه وسوسه و شک تورو نابود میکنه .

نگاه متفاوت به مقوله “اعتماد” , در مورد اطرافیان و یا حتی در مورد عزیز ترینهایمان هم میتونه زندگی رو متحول کنه .

————————————

پ.ن1:

در قسمتی دیگه از فیلم دوم مرد سوالی از زن میکنه که جوابش خیلی سخته, میپرسه : “راستش رو بگو , اون وقتی که همسر من بودی من رو دوست داشتی؟”, هنرپیشه زن میخنده و بعد از مکثی میگه: ” هنوز هم این عادت رو دارم , ولی تو حالا متعلق به من نیستی و فایده ای نداره”

پ.ن2:

امروز روز بدی بود برای کابل, 16 انتحار کننده همزمان در نقاط مختلف کابل به مردم و مراکز دولتی حمله کردند, نتیجه این شد که 11 تاشون کشته شدند و بیش از بیست نفر از جمله چند کارمند عالی رتبه یک وزارتخانه رو کشتند, هنوز اینجا بوی ترس در فضا  موج میزنه , چون 5 تای دیگه هنوز زنده هستند و توی کابل دنبال طعمه چرب و نرم میگردند؛اما نکته تلخ اینکه مردم عادت کرده اند, زندگی اینجا همچنان جریان دارد .

5

Feb

آوای "دریش"

شب جمعه است ولی خوابم نمیبرد , معمولا شبهایی که فردایش تعطیلی است همینطورم ,  هتل به این بزرگی آنقدر ساکت و کور است گویی هیچ کسی در آن نیست.

برای همین دور از چشم دیگران در لابی (تالار ) هتل درست مثل خانه ام روی مبل ( کوچ) لم میدهم و پایم را روی میز میگذارم , لپ تاپم را روی زانو می گذارم و ….

ناگهان در این سکوت زیبا حس ناخود آگاهی به من میگوید به صدایی که از دوردستها و هر چند دقیقه یکبار شنیده میشود دقت کنم؛ خوب که دقت میکنم صدای مردی است که به صدای بسیار بلند چیزی میگوید . ساعت را نگاه میکنم چیزی به نیمه شب نمانده و در کابل این زمان یعنی زمانی که حتی برای نمونه یک مرغ هم نباید پر بزند در خیابان (به دلایل امنیتی ).

بعد از دو -سه بار دقت متوجه میشوم که صدا متعلق به  سربازی است که در خیابان منتهی به وزراتخانه کشیک میدهد و بنا به رسم معمول هر کس و یا وسیله ای که از دور دست به طرفش نزدیک میشود را باید با  فرمان”دریش”*  متوقف کند و بعد از اطمینان از هویتش اجازه حرکت به او را بدهد . شاید برای خیلیها این قضیه زیاد مهم نباشد و شاید هم عادت کرده اند, ولی من نمیتوانم به سادگی بگذرم از این.

یک لحظه خودم را جای آن میگذارم , در سرمای 2-3 درجه و در نیمه شب به محض دیدن هر جنبده ای که به طرف وزارت خانه نزدیک میشود باید تمام قوایم را جمع کنم و فریاد بزنم “دریش” و بعد بلافاصله به حالت آماده باش قرار بگیرم که اگر احیانا این شی جنبنده توقف نکرد به او شلیک (فیر ) کنم. شاید این کار برای یک یا دوبار یا حتی ده بار قابل تحمل باشد ولی تصور اینکه حداقل در طول یک ساعت بیش از ده بار حنجره ات را پاره کنی کمی سخت به نظر می آید.

در دلم به این سرباز آفرین میگویم؛  و خدا را شکر میکنم که  به خاطر توان من مرا در چنین موقعیتی قرار نداده و نهایتا درست مثل یک بچه آدم سر جایم مرتب می نشینم و تکیه میدهم به مبل(کوچ), شاید با اینکار می خواهم جواب زحمتی که آن سرباز در آن بیرو ن ودر سرما میکشد را جبران کرده باشم.

 

پ.ن: * دریش : کلمه ای که استفاده نظامی زیادی دارد و در زبان پشتو معادل “ایست -توقف” است .